تبلیغات
اسب سرکش - چرا عشق کور است
 

چرا عشق کور است

نوشته شده توسط :کامران کامرانی
پنجشنبه 30 دی 1389-08:19 ب.ظ

چرا عشق کور است؟

حتــــــــــــــــــــــــــما بخــــــــــون ضـــــــــــــــــرر نمـــــــــــــــیکنـــــــــــــــی

چرا عشق کور است!؟ در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای

بشر به زمین نرسیده بود، فضیلتها و تباهیها دور هم جمع

شدند؛خسته تر و کسل تر از همیشه!ناگهان ذکاوت ایستاد و

گفت بیایید یک بازی بکنیم مثلآ قایم باشک!

همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد من

 چشم می گذارم! و از آنجایی که هیچکس نمی خواست به

 دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال

 آنها بگردد! دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و

شروع کرد به شمردن: یک...دو...سه همه رفتند تا جایی پنهان

شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد!

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد!

اصالت در میان ابرها مخفی گشت!

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریارفت!

طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد!

و دیوانگی مشغول شمردن بود:هفتادونه...هشتاد...هشتادویک

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی

  توانست تصمیم بگیرد! و جای تعجب نیست چون همه می

دانیم پنهان کردن عشق مشکل است!

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید:

نودوپنج...نودوشش...نودوهفت...

هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و در یک بوته گل

  رز پنهان شد. دیوانگی فریاد زد:دارم میام دارم میام .

و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود! زیرا تنبلی تنبلی اش

  آمده بود که جایی پنهان شود!!و لطافت رایافت که به شاخ ماه

آویزان بود... دروغ ته دریاچه... هوس در مرکز زمین...

یکی یکی همه را پیدا کرد.به جز عشق !

او از یافتن عشق ناامید شده بود. حسادت در گوشهایش زمزمه

کرد :تو باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است!

دیوانگی شاخه ای چنگک مانند را از درختی کند و با شدت

  وهیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کردو دوباره و دوباره تا با

 صدای ناله ای متوقف شد.

عشق از پشت بوته بیرون آمد.با دستهایش صورت خود را

 پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

 شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست

 جایی را ببیند.اوکور شده بود! دیوانگی گفت:

من چه کردم من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم.

عشق جواب داد تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می

 خواهی کاری بکنی راهنمای من شو!!!

و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی

  همواره در کنار اوست





نظرات() 


asal
شنبه 2 بهمن 1389 03:56 ب.ظ
فوق العاده بود اشک تو چشمام اومد. دلم لرزید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox